
منجیها، داستان، نسیم خاکسار
28/01/2012
بهترین شکل انتشار کتاب در خارج از کشور
26/01/2012فکر می کنم نشر کتاب به این شکل مُدرن (که به تعدادی که خریداران کتاب سفارش می دهند، منتشر می شود) با این اوضاع خارج از کشور (مشکل پخش، گرانی هزینه ی پست، و غیره) بهترین شکل نشر و پخش کتاب باشد. اول این که لازم نیست آدم با تلفن زدن یا نامه نگاری کردن و قربان صدقه ی کسی رفتن یک کتاب را بخرد. دوم این که پول پُست کتاب به عهده ی خودِ شرکت آمازون است.

به این می گویند یک فیلم تخمی ِ درجه ی یک
22/01/2012آدم باید خیلی مشنگ باشه که توی سال 87 همچین فیلمی بسازه.

تماشایی های سرزمین ننه م، 30
12/12/2011
خشت اول چون نهد معمار کج، انور میر ستاری
23/11/2011خشت اول چون نهد معمار کج، انور میرستاری
نامهای در پاسخ نوشته آقای اکبر گنجی در باره هیاهوهای اسرائیل و ایران و حس میهن پرستی ما ایرانیان

پایان قذافی بودن همیشه همین است
22/10/2011هشدار دادن خوب است.
هشدار دادن خیلی قشنگ و انسانی است.
اما هشدار که هشدار دادن گاهی چندان کاری نمیکند.
آن جا که صحبت از قذافی باشد هشدار دادن که «آی نزن!» حکایت باد است و با هواست.
قذافی را همیشه همین جور میزنند.
قذافی را همیشه در ساعتی از روز یا شب، همین جوری از سوراخ میکشد بیرون آن که دیگر سوراخی برایش باقی نمانده است.
قذافی را همیشه همین جور میزند آن که عمری به نام و با نام قذافی توی سرش زدند.
با مشت میکوبد توی پوزهی قذافی، و با لگد، و با قنداق و با تفنگ، آن که عمری، هی، هر روز، عین سگ توی پوزهاش زدند.
قذافی را همیشه با همین خواری خواهد کشت، آن که روحش را قذافی هی هر روز کشته است.
و آخرین عکسهای قذافی همیشه روی تمامی روزنامههای جهان همین است که امروز هست و فردا هم.
پایان ِ بودن ِ آن که مطلق است، همیشه تا دنیا دنیاست همین گونه مطلق است.

لمپن کیست، 2
11/10/2011
لمپن کیست؟ یادداشتی بر «لمپن، قهرمان سینمای ایران» آزاده پورجم
09/10/2011اگر چه این یادداشت را زیر مقاله ی آزاده پورجم گذاشته ام، اما چون ممکن است توجهی به آن نشود این جا هم با تغییر یکی دو جمله تکرارش می کنم.
گویا در این مقاله ی دو قسمتی آزاده پورجم اشتباهی رخ داده است و به جای کلمه ی «جوانمرد» کلمه ی «لمپن» به کار رفته است.
اگر چه چهل و سه سال از اولین نمایش قیصر گذشته است، و اگر چه ممکن است دیگر همان قدر تماشاچی نداشته باشد که آن روزها، اما نه در چهل و سه سال پیش می شد به شخصیت «قیصر» گفت «لمپن» نه امروز.
این که زمان گذشته است و ممکن است نگاه بعضی از طرفداران قیصر به فیلم قیصر تغییر کرده باشد، حرف دیگری است.
خصوصیات لمپن در لغت نامه ی دهخدا این است: (لطفاً به تآکیدها توجه کنید)
لومپن، بیکاره، ژندهپوش
دانشواژهی لومپن، اصطلاحی آلمانی است که در معنا، بیکاره و ژندهپوش را تداعی میکند، اما در مفهوم به قشرهایی از اعضای جامعه گفته میشود که بنا به دلایلی از حقوق سیاسی و اجتماعی و غیره محروم شدهاند. در این دیدگاه، لومپن به معنای رنجبران ژندهپوشی به کار میرود که قشرهای وازده اجتماع و جامعه را تشکیل میدهند. طبقه خود را از دست دادهاند. به فساد کشیده شدهاند و فاقد هرگونه ارتباط و همبستگی طبقاتی میباشند. این عده در جوامع سرمایهداری، اغلب در شهرهای بزرگ، از طریق مشاغل انگلی، غیر تولیدی و غیر اخلاقی-و به طور غالب در شرایط بد و سخت-زندگی میکنند. کاربر دانشواژه Lump به معنای ((تندلش)) یا Lumpish به همین معنا و معانی دیگری چون ((لخت)) و ((کودن)) در همین راستا قابل توجه است. این گروه احتمالاً به خاطر پول به هر کار ناپسند و ضد انسانی تن در میدهند. دزدان، چاقوکشان حرفهای، اراذل و اوباش، ولگردان، ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و جنایتکاران باجگیر از آن جملهاند. لومینیسم از ادبیات سخیفی بهره میبرد؛ دانشواژگان استخدامی این گروه دربرگیرندهی مفاهیم زشت و غیر اخلاقی است؛ و در تعامل با اعمال آنها قرار دارد.
هیچ کدام از این خصوصیات شامل حال قیصر و شخصیت های فیلم های دیگری که در مقاله ی آزاده پورجم از آن نام برده شده است نمی شود.
«قیصر» در آبادان کار می کند.
برادرش «فرمان» کاسب است (قصاب محله است).
بلوچ یک روستایی است که دارد زندگی اش را می کند تا وقتی که دو سه نفر شهری می آیند و به زنش تجاوز می کنند.
شخصیت فیلم خاک، که اسمش را فراموش کرده ام، تا قبل از این که به حقوقش تجاوز شود، و به ناحق برادرش را بکشند، روستایی ساده ای که دارد مثل هر روستایی دیگری کار (شرافتمندانه) می کند.
شیر ممد یا زال ممد در فیلم تنگسیر هم با کمی تفاوت در موقعیتش به همچنین.
در کدام مملکت به قصاب محل می گویند لمپن؟
در کدام مملکت یه روستایی های زحمت کش می گویند لمپن؟
حتی کلماتی که این شخصیت ها به کار می برند هیچ ربطی به لمپن ها ندارند. کدام لمپنی این جمله ی زیبای شاعرانه ی قیصر را به کار می برد، یا دارای چنین ذهنیتی است: دو دفه که آفتاب بزنه لب بوم و دو دفه که اذون الله اکبرو بگن همه یادشون می ره که ما چی بودیم و چی شدیم!
کدام لمپنی این جمله فشرده و زیبای بلوچ را به کار می برد: ما که با نون و شیر می سازیم، چرا باید ظلم ببینیم؟
کدام لمپنی مثل شخصیت فیلم «خاک» که برادرش را کشته اند با بیل توی سر خودش می کوبد و خاک بر سر می کند؟
کدام لمپنی مثل «فرمان» شب های جمعه می رود و هر چه را دارد با فقیر فقرا قسمت می کند؟
خواباندن پاشنه ی کفش چه ربطی به لمپن بودن دارد؟ چاقو به دست گرفتن «فرمان» که می خواهد عدالت را برقرار کند، چه ربطی به لمپن ها دارد؟ یا تفنگ به دست گرفتن زال ممد و…؟
زال ممد بیچاره که ناچار می شود از حقوق خودش دفاع کند کجاش لمپن است؟
این آدم ها در واقع ادامه ی جوانمردان ما هستند که آخرین شان اگر اشتباه نکنم، جهان پهلوان تختی بود. یا در ادبیات مثلاً «داش آکل» بود، و یکی از زیباترین شخصیت های ادبیات فارسی «اکبر شیراز» در رمان «سفر شب». لمپن دارای اخلاقیات نیست. لمپن با باد و همراه باد می رود. لمپن شعبان بی مخ است که همین جور تا دنیا دنیاست خودش را تکثیر می کند و بی مخ پیش می رود. (اگر چه مخش از من بهتر کار می کند.)
در فیلم قیصر اگر لمپنی وجود داشته باشد برادران «آب منگل» هستند که به خواهر قیصر و فرمان تجاوز می کنند.
شخصیت فیلم های «بلوچ» و «تنگسیر» و «خاک» را هم باید در همین دایره دید. (روستایی بودن شان آن ها را از این دایره خارج نمی کند.) حتی علی بی غم ها هم قبل از این که لمپن باشند، با کمی تخفیف می شود گفت چیزی از جنس عارفان بودند. البته ممکن است بخندید اما مگر نه این که شعار علی بی غم ها این بود: گنج قارون نمی خوام/ مال فراوون نمی خوام./ بهر ما یک گوشه ی کوچیک این دنیا بسه، لقمه ای نان و گلیم پاره ای ما را بسه… این شعار کدام لمپن در کدام دوره از تاریخ است؟ در ضمن در کدام صحنه از فیلم ِ تخمی ِ «گنج قارون» می شود رفتار لمپنی یا گفتار لمپنی دید؟ چون آبگوشت می خورند لمپن اند؟ چون فقیرند لمپن اند؟ چون دانشمند نیستند لمپن اند؟
به فیلم های بالا می شود این ها را هم که الان یادم است اضافه کرد: طوقی، روسپی، کوچه مردها، لوطی، رقاصه، رگبار، (آخه توش یک قصاب هست، که البته از آن قصاب های محشر است) و قبل از این ها، توی فیلم های محمد علی فردین، یکی از مسخره ترین شان که «گدایان تهران» باشد.

جایزه داستان
05/10/2011جایزه ی داستان ادبیات امروز ایران به نظرم بهترین شکل مطرح کردن داستان و رمان ایرانی است در داخل و به خصوص خارج از کشور. البته این کاری است که معمولاً در برنامه ی فرهنگی یک دولت باید انجام شود، اما وقتی دولت دست یک مشت جاکش باشد وزنه ی این کار هم می افتد روی دوش خودِ فرهنگی ها. اگر می خواهید بخوانید…




3:33


