پاسخ داریوش آشوری به چند سئوال دویچه وله

قسمت اول: از سیاست دیروز تا فرهنگ امروز، قسمت دوم: آشنایی با جلال آل احمد و خلیل ملکی ، قسمت سوم: آفت اسکیزوفرنی فرهنگی در کارهای پژوهشی

یک داستان درجه یک: به کرّه هاشمی گفتم یابو، به تریج قبای همه برخورده

اگر چند سطر اول را که توضیح روزنامه است ندیده بگیرید، با یک داستان درجه یک طرف هستید: خوش بگذره

مرگ یک بازیگر و کارگردان فوق العاده: آشور بنی پال بابلا

شاید آشور بنی پال بابلا بیشتر برای نمایشگاهی که گذاشته بود و توش عکس کیر و خایه اش را هم به نمایش گذاشته بود مشهور باشد (البته من نمایشگاه را که قبل از انقلاب برپا شده بود، ندیدم) اما بازیگر محشری بود. دو نمایش ازش دیدم یکی در تئاتر شهر (شاید) و یکی هم در اولین جشن هنر شیراز که من رفتم و آخرین آن هم بود. نمایش در فضای باز بود. از بازیگران دیگرش فقط آتیلا پسیانی یادم مانده است که آن روزها شاید بیست سالش بیشتر نبود. نمایش در باره ی مسیح بود و گمانم با صحنه ای شروع می شد که آن روزها برای من خیلی مسخره بود. یعنی تمام بازیگرها روی صحنه (که قسمتی از تخت جمشید بود) راه می رفتند، در هم می شدند و از هم می شدند و با جمله ای کسی را (یادم نیست چه کسی را) می کشتند. یعنی به جای این که گلوله ای بزنی به قلب کسی، فقط می گفتند: به قلبت!

یکی از بازیگرها: به چشمت!

یکی دیگر: به حلقت!

سومی : به قلبت!

چهارمی: به دستت!

و همین جوری گمانم پنج دقیقه یا شاید هم بیشتر صحنه با در هم شدن بازیگران و تکرار این کلمات ادامه داشت، که هم بامزه بود و هم آدمی مثل من حق خودش می دانست که وسط آن مزه بیاید و داد بزند: به تخمت!

اما بعد از این صحنه، صحنه ی فوق العاده ای بود از به هم ریختن بازار، و بعد، یا شاید هم قبلش، خود آشور بنی پال بابلا، یک تنه بازی می کرد و حدود بیست دقیقه تا نیم ساعت یک تنه نمایش را پیش برد و حتی آدمی مثل من را که چند دقیقه قبلش مزه می پراند، چنان مجذوب کرد که هنوز یادم نرفته است.

یادش بخیر! بازیگر فوق العاده ای بود! حتی خودش هم فوق العاده بود. یک بار شاید توی تئائر شهر یا گارگاه نمایش دیدمش، یک شنل سیاه زیبا روی دوش انداخته بود و نمی دانم برای چه کسی (خیلی خیلی ناز) دستی تکان داد و جمله ای گفت با لحن کسانی که آن روزها ما به شان می گفتیم «اوا خواهر»

بدون شک اگر امروز نمایشگاه می گذاشت من یکی حتماً می رفتم و حتی کیر و خایه اش را با دقت نگاه می کردم. آخه آن روزها، فریدون فرخزاد یا آشور بنی پال بابلا بودن خایه می خواست!