لویی آراگون، دیوارکوب سرخ/ ترانه آواز/ ویدئو

این لینک و توضیح از دوستم داریوش کارگر است:

http://shomalgan.net/music/video/affiche-rouge.wmv

شعری از سال های دور، از آراگون، شاعر فرانسوی، با اجرای موسیقایی برجسته. شعری که شاید هیچوقت کهنه نباشد و کهنه نشود.
زمانی که پاریس در اشغال نازی ها بود و جنبش مقاومت با آنها مبارزه می‌کرد، تعداد محدودی از پارتیزان‌های اسپانیایی، مجاری، لهستانی و ارمنی که عاقبت دستگیر و اعدام شدند با فرانسوی ها علیه نازی ها همکاری می‌کردند. بعد از اعدام این افراد، آفیش‌های سرخ تا مدت‌ها روی در و دیوارها مانده بود… چون آراگون می‌گوید که در ساعات روز، عابران، به خصوص فرانسوی‌ها توجهی به این تصاویر نمی‌کردند… اما شب… در ساعات حکومت نظامی، انگشت‌های سرگردانی روی آفیش‌ها می‌نوشت که : این افراد جانشان را به خاطر فرانسه از دست داده‌اند. ترانه حاضر مرثیه ایست بسیار تاثیر گذار که شعرش را لویی آراگون با الهام گرفتن از آخرین نامه میساک مانوکیان (شاعر ارمنی که رهبری گروه مبارز در فرانسه را برعهده داشت ) گفته و لئو فره به زیباترین شکل آن را اجرا کرده.

نمایش سه فیلم از جعفر پناهی در کپنهاگ، به عنوان اعتراض به حکم محکومیّت او

I protest over den urimelige kendelse viser Filmmagasinet Ekko og Grand Teatret tre af Panahis film: Cirklen, Blodrødt guld og Offside

De tre film vises i Grand Teatret, København, i slutningen af januar.

Offside den 29. januar kl. 10.00

Blodrødt guld den 30. januar kl. 10.00

Cirklen den 31. januar kl. 21.30

غم شکن شماره ی 24

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

Thumbnail

محض اطلاع: دوستی نوشته است این بچه نیست، زنی است کوتاه قد. (سایت کلمات مسئول تیتری نیست که دیگران روی  این ویدئو نوشته اند.)

تماشایی های سرزمین ننه م، 20، معنای «رحله» در فرهنگ معین

البته در فرهنگ دهخدا این کلمه ربطی به آبگوشت و بقیه ی چیزهای فرهنگ معین ندارد.

فرح ِِدیبای ِ زیبای ِ کودکی من

من در کودکی فرح دیبا را دوست داشتم. تا جایی که یادم هست از عنوان «شهبانو فرح» خوشم می آمد. از دیدن شکوه و جلالش دلم غنج می رفت. حالا فکر می کنم شاید دلم می خواست مادرم به زیبایی او باشد. شاید دلم می خواست مادرم، او باشد. وقتی یکی دو سال پیش مصاحبه ای ازش خواندم، از سادگی اش داشتم شاخ در می آوردم.

امروز دارم فکر می کنم چه رنجی کشیده است در این سال ها – شهبانوی زیبای سال های کودکی من – با از دست دادن جایگاهش و شوهرش و دختر و پسرش.

خیلی دلم می خواست امروز می توانستم ببینمش، امروز که اندوهش، همسنگ اندوه مادر من است وقتی هر روز یکی از پسرهایش را از دست می داد.

در ضمن اگر امروز می دیدمش حتماً ازش می پرسیدم: فکر نمی کنی اگر پسرت ایرانشناسی نخوانده بود خودکشی نمی کرد؟