با محمد مختاری از نگاهِ مریم، سیاوش و سهراب، در سه روز ِ واقعه، زیبا کرباسی

برای شنیدن صدای شاعر این جا کلیک کنید

چرا لال مونی گرفته این پرنده نمی خواند!؟
چرا صدای این سه تار این دیوانه غم نی را دارد؟
چرا رنگ این شمعدانی ها پریده اینقدر
گل ها را مگر آب ندادی پسرم؟
سقفِ اتاق کی ترک برداشت؟
چرا بغض این آسمان وامانده نمی ترکد؟
چرا نمی بارد این بی پیر بی خدا؟

این گربه همیشه همین ورا می پلکید
بو می کشید و ناخن هایش را نشان می داد
چرا پیداش نیست؟
این موج کبوتران از بام خانه چه می خواهند امروز؟
کلاغ چه می خواهد از این سرو
چه بی قراری ست این چرا بی تابم اینقدر؟

رفته روزنامه اش را بگیرد و بیاید می آید!

بوم ِ نقاشی ام را بیاور با آبرنگ هایم
شاید این سیاهی را پاکش کنم
ستاره ها چرا رو گرفته اند امشب؟
ماه چرا اینهمه قایم می شود نمی تابد
از چه می ترسد از که می ترسد؟

پنجره چاهی ست پنجره نیست

آن روپوش و روسری ِ لعنتی ام را بیار!
بروم روزنامه اش را بگیرم و برگردم
این خیابان های بلند شکل شلاق گرفته اند امروز
چرا این باران تف می شود بر صورتم؟
اصلا زمین دیگر گرد نیست گرد نمی چرخد انگار
که این روزها و شب ها همین جور هی کش می آیند
ما را در این بلبشو ایما و اشاره دیگر به کار نمی آید

کبودی گلویش را به اشک بشویید
با دل ورم کرده به خاکش بسپارید
دل ترکیده ی ما را کنارش بگذارید
رفته بود روزنامه اش را بگیرد و بیاید
نیامد!

زمستان ۷٨

Advertisements

کشفیات اکبر، از فیلم‌سازی به شیوه‌ی ابراهیم گلستان

وقتی خواندم که ابراهیم گلستان، برای بازی در یکی از فیلم‌هایش، «پرویز بهرام»، بازیگر مردِ فیلم را واداشته 16 بار به صورت «فروغ فرخزاد» بازیگر زن فیلم، سیلی بزند، ناگهان کشف کردم، «فروغ فرخزاد» چه شانسی آورده که قرار نبوده توی آن فیلم، به‌ش تجاوز شود، وگرنه ابراهیم گلستان، «پرویز بهرام» را وادار می‌کرده 16 بار فروغ فرخزاد را بگاید.

بعدش فوراً کشف کردم که شب پیش از فیلم‌برداری، بدون هیچ شکی فروغ فرخزاد تمکین نکرده بوده.

تازه بعد از آن هم کشف کردم، من چه آدم خوشبختی بوده‌ام که برادر فروغ فرخزاد نبوده‌‌‌‌‌‌‌‌ام، وگرنه توی آن سال‌ها که همان حول و حوش فیلم قیصر بوده، حتماً چاقویِ دسته سفیدِ ساختِ زنجونِ مسعود کیمیایی رو برداشته بودم و تا دسته فرو کرده بودم تو شیکم ابراهیم گلستان و پرویز بهرام و فیلمبردار و منشی صحنه و هر جاکش دیگه‌ای که اون جا بوده بود و… بعدش هم داد زده بودم: اینا که چیزی نبودن، یکّی یّکی‌شونو جِر می‌دم ننه!

نشستن بر سرِ شاخه و بُن بُریدن، بیژن بیجاری

این متن نگاهی است به بعضی وقت های ابراهیم گلستان که پیشنهاد می کنم حتماً با دقت بخوانید چون برای آینده ی من و خودتون خوبه.

برای خواندن متن این جا کلیک کنید

یک شعر زیبا، از زبیا کرباسی (با صدای شاعر)

نارداناسی زلزله دن سونرا

لینک به صدای شاعر:
http://www.hashtaad.com/main/audio/ziba-karbassi/poem/nardanasi-zelzeladan-sonra.mp3

مینجیخلی دونوم
دالبورلی شالیم
پیلک لی چرقتیم
تور پیرن خوابیم
نارینجی چاریخلاریم
عمی جانین تویو
گلین قولچاغیم
ساری دخیلیم
قیرمیزی چرخیم
خال خال خوروزوم
آل ببییم
و آاااانام
….

به قارسی:

نارداناسی بعد از زلزله
برگردان از ترکی شلاله بالایی

پیرهن منجوقم
شال چین دارم
چارقد پولکم
زیرپیرهن تورم
چارق های نارنجی ام
عروسی عمو جانم
عروسک عروسم
قلک زردم
دوچرخه ی قرمزم
خروس خالدارم
ببیی ی سفیدم
و
مااادرم

16 آگوست 2012 – لندن

 

 

به شیوه ی ابراهیم گلستان، در باره ی مد و مد ابراهیم گلستان

مد و مه هم شد داستان؟

یه روشنفکر ریغوی منفعل، چون خایه ی هیچ کاری نداره دراز کشیده روی تختش و فلاکت این و اون را ربط می دهد به خودش، طوری که آدم به جای این که دلش واسه ی اون آدم های مفلوک بسوزه، واسه ی این روشفنکر ریغوی مُدام چُس ناله کن می سوزه.

آخه این چه روشنفکری ست که چشمش به استالین ِ جاکش ِ بدتر از تمام قدارکش هاست بوده و چون دیده دردشو دوا نکرده دراز کشیده روی تخت (و با خایه هاش ورمی ره) و هی چُس ناله پشت چُس ناله:

ما مشکمون سوراخ بود و دوغمون می رفت و کشک می شد و همراه کشک ِ بادمجان.

آخه این هم شد نثر که :

قیقاج می زدی عباس، قیقاج می زنیم؟ تو روی چرخ بودی و ما در اتاق تاریکیم؟

اقلاً عباس بیچاره در تمام طول تاریخ روی چرخ قیقاچ زده، بعد این راوی هی چُس ناله می کنه که اونم داره اروای شکمش چرخ می زنه.

چه چرخی؟

دراز کشیده روی تخت، پنکه داره قشنگ بادش می زنه. احتمالاً دستش هم به تخماشه، بعد می گه قیقاج می زنیم.

آخه کی روی تخت می تونه قیقاج بزنه؟ نه واقعاً؟ حالا گیرم که یه روشنفکر چُسکی دیگه مثل پرویز جاهد هم فکر کنه داستان محشریه. که چی؟ خُب توی مملکتی که روشنفکرهای چُسکی اش همیشه روی تخت قیقاج بزنن، وضع بهتر از این نمی شه. می شه؟

رویای آزادی، فیلم مستندی از‌ کشتارهای دهه ۶۰ – تلویزیون من و تو

اگر چه تکثیر درد لطفی ندارد اما کاش این ها در ایران دیده شود، کاش کسانی که به فیلترشکن دسترسی دارند این ها را به دیگران منتقل کنند.