پرده بکارت پانزده دلاری چینی

بشنوید.

Advertisements

انتخاب منصور خاکسار و بلاهت بعضی ها

نمی دانم حمید فروغ که یادداشتی با این عنوان زشتی خودکشی منصور خاکسار نوشته است کیست، اما می دانم که این ها ابلهانه ترین کلماتی است که می شود راجع به کسی که مرگ خودش را انتخاب کرده است به کار برد. نویسنده ی کلمات یادداشت یاد شده اصلاً متوجه نیست که با به کار بردن کلمه ی «انتقام» دارد حقارتی را که در وجود خودش هست به منصور خاکسار نسبت می دهد. مگر منصور خاکسار یک جوان شانزده ساله بود که دلیل خودکشی اش انتقام گرفتن از این و آن باشد. مردی هفتاد و یک ساله به هر دلیل نخواسته است بیش از این زندگی کند و این حق را دارد که زندگی نکند و این حق را هم دارد که به هر شکلی که دلش می خواهد به زندگیش پایان دهد. این چرندیات یعنی چی؟:

  • «منصور خاکسار با نوع خودکشی وحشتناکش خواسته نه تنها از زندگی خودش بلکه از دیگرانی نیز انتقام بگیرد.خودش و دیگران را نمی دانم که مستوجب چنین عقوبتی بوده اند یا نه. ولی به دختران خودش – ونه حتی شاید به دختر خوانده اش – تا آخر عمرشان ظلم کرده است. آنها هر وقت که بابا به خاطرشان بیاید این تصویر فجیع را هم ،هم زمان، در ذهن خواهند داشت . آیا آنها مستوجب چنین عذابی میبودند.دخترانی که اندکی پس از تولد ،زندگی شان را: کودکی شان، نوجوانی شان و حالا جوانی شان و از این به بعد تا آخر عمرشان را بابا با مسائلش و مشکلاتش رقم زد. از تبعید. وبعد هم تبعید در تبعید، از… تا این خودکشی.»

بازماندگان منصور خاکسار، با تمام اندوهی که بر سرشان هوار شده است حتماً این قدرها شعور دارند که به انتخاب او احترام بگذارند، اما نوشتن این چرندیات حمید فروغ نشانه ی بلاهت اوست و تکثیر کردنش نشانه ی بلاهت ِ مسئول ِ سایت «اخبار روز». (البته این بلاهت ها در فضای فرهنگی ایرانی، فعلاً به نام دمُکراسی ِ ادبی انجام می شود.)

زیرنویس: خیلی وقت پیش تصمیم گرفته بودم اصطلاح «کُس و شعر» را از ذهن خودم حذف کنم باز هم یادم رفته بود و این جا از آن استفاده کرده بودم. به قول قدیمی ها اشتباه پاک می شود و دوباره نوشته می شود.

مجسمه ی کُس

یکی از دوستان برام نوشته بود با این تصویر (کُس) که گذاشته ای روی سایتت گُه زده ای به صفحه ات. راستش من این حرف ها را نمی فهمم. من دارم در کپنهاگ زندگی می کنم. جایی که همین ماه پیش توی تلویزیونش یک برنامه ی یکی دو ساعته داشت در باره ی «کُس» و برای تبلیغ برنامه اش هم صدا و تصویر یکی از نویسندگان و فیلم سازان دانمارکی را پخش می کرد که می گفت: کُس چیزی است که مرد را بی قرار می کند و وادار به جلق زدن. بعدش هم یکی دوتا نویسنده و بازیگر و زن و مرد معمولی، همان طور که راجع به هر موضوع دیگری حرف می زنند، راجع به کُس به عنوان یک عضو از بدن زن حرف زدند. آخر برنامه هم تصویرهای مختلفی از کُس نشان داد: کوچک، بزرگ، جوان، پیر. این برنامه همان قدر دیدنی و شنیدنی بود که هر برنامه ی جدی ِ تلویزیون ِ دانمارک. (البته شاید چون دوتا از این کُس ها را گذاشته بودم بالا و مثلاً خوشمزگی کرده بودم این حس را به آن دوست من داده باشد. به هر حال این صفحه ی من اگر ارزشی داشته باشد با گذاشتن یک تصویر، هر تصویری، به کُه کشیده نمی شود.)

قهقه با هادی خرسندی

اول ها فکر می کردم فقط خودم هستم که دنیا به تخمم است. اما از وقتی هادی خرسندی را دیدم، به قول قدیمی هاش جلوش لُنگ انداختم. حتی وقتی می رود برای نوه اش جغجغه بخرد، اول خودش یک چند دقیقه ای با جغجغه هه عشق می کند. اگر هفته ی پیش دوربین داشتم می توانستم یک فیلم سه ساعته ازش بگیرم که شما ببینید چه جوری با جغجغه و فرفره و تیله انگشتی و این چیزها وعشق می کرد. این سه نقطه هم مال آن چیزهایی است که فقط هادی خرسندی برای نوه اش می خرد.  در رادیو فردا بشنوید.

رهنمود قاضی ربیحاوی به نویسندگان جوان

ضمیمه ی دفتر خاک(رادیو زمانه)

در مصاحبه ی حسین نوش آذر با قاضی ربیحاوی، راجع به خودسانسوری، این چند جمله ی قاضی ربیحاوی، توسط شخص خودش، خودسانسوری شده است که سایت کلمات  محض تفنن اول سال این جا منتشر می کند:

قاضی ربیحاوی: آقای نوش آذر، خوشحالم که این فرصت را به من دادی تا یک بار دیگر بتوانم خودم را سانسور کنم و به بروبجه های مُستعد جوان که خیلی برای  آنها ارزش قائل هستم نگویم که به حرف های نویسنده های دگوری ای مثل من که سانسور جزو زندگیشان است هیچ وقت اعتماد نکنند، و بهتر است بروند و جستجو کنند و ببینند نویسنده ی دگوری ای مثل من چه قدر سناریوهای تخمی و مبتذل نوشته است و چه قدر در مقابل همان سانسورچی های ارشاد اسلامی (که در این مصاحبه دارد ازشان بد می گوید) غمبل کرده تا آن ها را به تصویب رسانده است و همه ی این ها به این امید بوده که بتواند یک داستان خوب بنویسد و چاپ کند، اما ارشاد اسلامی تا دسته تو کونش فرو کرده است و فقط به همان سناریوهای تخمی اش اجازه ی فیلم شدن داده که تا دنیا دنیاست همین جوری دگوری باقی بماند.

و این جوان ها باید بدانند که نویسنده ی دگوری توی ایران باشد یا کپنهاگ یا انگلستان و فرانسه و آمریکا، همچنان دگوری است. آقای نوش آذر باز هم ممنونم که این فرصت را در اختیار من گذاشتی. به امید روزی که دگوری هایی مثل من وجود نداشته باشند که باعث ترویج گند و گُه های ارشاد اسلامی و جمهوری اسلامی شوند.

مادر حسين درخشان

خیلی دردآور است که از نوشتن نام «حسین درخشان» روی صفحه ام چندشم می شود. حسین درخشان که اولین وبلاگ را برای من درست کرد و می توانست یکی از زیباترین جوانان سرزمینم باشد. با این همه صدای مادر او هم انگار صدای مادر من است. البته اگر اصلاً توی زندان باشد و نه توی یکی از دفترهای مخصوص ِ برنامه ریزی ِ کامپیوتری ِ جمهوری اسلامی.

بادِ جن، ناصر تقوایی

اصلاً دوست ندارم به این مصیبت ها لینک کنم، اما گویا به هر طرف که نگاه کنم تنها مصیبت است. و البته اصلاً نفهمیدم چرا صدای زیبای شاملو برای من، همیشه، انگار، تکمیل کننده ی این مصیبت هاست. ببینید.

توپ، تانگ، فشفشه؛ خامنه ای کُس کشه

بالاخره یک شعار درست و حسابی شنیدیم که لایق رهبر جمهوری اسلامی باشد؛ چیزی که در این ویدئو دیده نمی شود، با این همه تماشا کنید.