دو شعر از نسیم خاکسار

از کتاب مجموعه شعر» درخت، جاده، کودک» چاپ اول . انتشارات جهان کتاب، 1357

 

 

از خاک و خاکستر

 

از خاک و خاکستر گذشتم

تا به دوست بپیوندم

اکنون تمام استخوانهایم می‌لرزند.

– آفتاب پائیزی نور ندارد-

بهوش باش!

درخت را نگه دار

قافله در خط سرخ افق می‌نوازد

و راه

از میان نواری سیاه می‌گذرد

– تاریکتر از غم-

وقتی بر چشمانت می‌نشیند.

من گریه کردن را آموختم

از کودکی که می‌توانست

از کودکی که هنوز هم می‌تواند.

حس

جهان ساده‌ی حس

فقط در رویای کودک هست.

هوا بوی سم می‌دهد.

و دریا

جای شنا کردن ماهیان نیست.

تجربه‌ی تلخ ماهیان ساحل

عصمت دروغین آفتاب را برملا کرده است.

تا باد

آستین ژنده‌ات را

تکان می‌دهد

خواب جهان آشفته است.

تنها تو مانده‌ای

بمان.

زندان قصر. تابستان 54

 

 

 

تنهایم بگذار

 

تنهایم بگذار

تا سلطان جهان شوم.

از پشت پرچینی

– نهال انجیری شاید-

نظاره ات می‌کنم

و تنهائی طفلی را

در دورترین نقطه‌ی این سیاره

می‌دانم.

ماوای من

میان دایره‌ای ست

که پیرامونش

– بغل به بغل-

نیلوفر خفته است.

از هیچکس نپرس!

در سرزمین لالها

کلام به تقدس سکوت تهمت می‌زند.

شاخه‌ای از پرچین خانه‌ام می‌آویزم

تا عبور نفسهایت

از جاده‌ی معطر ریحان باشد.

روی یک پا ایستادم

بی هیچ تکیه‌گاهی

و عبور فصول را تحمل کردم.

صلابت را بنگر!

بعد از هزار سال

درخت

به نم اشکی

هنوز جوانه می‌دهد.

غاری متروک

انعکاس صدای دارکوبی

در بعد ازظهری داغ و تف زده

و عبور از سرزمینی نامسکون

چنین است.

تنهایم بگذار

زندان قصر. زمستان 54