یک خبر باور نکردنی

من که باورم نمی شود. آخه دستور سانسور، آن هم در ایران و در حکومت این جاکش ها؟ نه واقعاً باورم نمی شود. اما خُب این را یکی از دوستان فرستاده و من هم می گذارم این جا: خودتان نگاه کنید.

۵ زندانی در زندان رشت به دار آويخته شدند

هیچ نیروی اشغالگری نمی توانست با ایران و ایرانی این طور رفتار کند که این جاکش ها می کنند. لینک کنم به چی؟ چی را بنویسم بخوانید؟

پاسخ محمد جعفری به چند سئوال

براى آقاى خمينى، روحانيت شيعه و سردمداران حكومت آزمايش بوده و هست كه كساني كه خود را صاحب منبر و محراب حضرت رسول و على (ع) تصور مى‏كردند، وعده‌ی حكومت عدل اسلامى و جامعه‌ی امام زمانى به‌ مردم مى‏دادند، همه‌ی حاكمان را در طول تاريخ غاصب و ناحق مى‏شمردند و خود را صاحب اصلى حكومت و اصلح‌ترين گروهى كه لايق اداره‌ی امور مردم است مى‏پنداشتند، وقتى به مسند حكومت تكيه زدند، براى استقرار ديكتاتورى مطلق و حفظ حكومت هر عملی را جایز شمردند و برای اعمال ضد انسانی، بشری، دینی و اسلامی توجیه دینی تراشیدند….

جنبش سبز به‌دلیل شعارهای کاملاً روشنی که در طول این مدت سر داده است نظیر مرگ بر اصل ولایت فقیه، مجتبی بمیری رهبری را نبینی، حکومت جمهوری جمهوری، خامنه‌ای قاتله ولایتش باطله، آزادی استقلال جمهوری و… جنبشی گسترده است که از همه‌ی طیف‌های مختلف در آن شرکت دارند و متعلق به گروه و طیف خاصی نیست. اگر مخصوص اصلاح‌طلبان بود، شعارشان هم شعارهای اصلاح‌طلبی بود. … بخوانید.

بوسه در تاریکی- کوشیار پارسی

یک بار تقریباً دو سال پیش نوشتم از خواندن این رمان کیف کردم. حالا که دارد در رادیو زمانه منتشر می شود دلم نیامد که دوباره ننویسم: یکی از لذت بخش ترین رمان های ایرانی است؛ به شرط آن که خواننده بتواند از اخلاقیات مرسوم فاصله بگیرد؛ به شرط آن که از دیدن کلماتی از خانواده ی کیر و کُس، که توی شلوار همه ی مردها و زن هاست، رم نکند؛ به شرط آن که از همراهی با خالی بندترین راوی ِ داستان ِ فارسی جا نخورد؛ و به شرط آن که اسم کوشیار پارسی را در این رمان به حساب تکنیک رمان نویسی بگذارد که در واقع یک جور بیلاخ دادن غیر مستقیم ِ«کاملاً مستقیم» به خالی بندان فرهنگی است که همیشه چهره ای فرهیخته از خود تصویر می کنند؛ و به شرط آن که طنز ِ جمله هایی از این دست را با لمپن بودن راوی ِ رمان (که لمپن هم هست) قاطی نکند: «همه ی زن ها کُس شون بو می دهد الا زن خودم»

کوشیار پارسی یکی از پُر کارترین نویسندگان ایرانی است. خوب یا بد، مُدام می نویسد، ترجمه می کند، نظر می دهد، با این و آن مصاحبه می کند. اما اگر هیچ چیز دیگری به جز همین رمان ننوشته بود، باز هم من یکی فراموشش نمی کردم. (من فقط 180 صفحه از این رمان را خوانده ام – قبلاً هم نوشتم – چون ترسیدم بعد از آن تکراری شود و لذتی را که برده ام ضایع کند. یعنی دلیل ادامه ندادن آن از ترس خودم بود؛ آخه تا صفحه ی 180 که من خواندم محشر بود و به قول قدیمی ها مثل خر کیف کردم و قاه قاه خندیدم.  خالی بندی های راوی اش شاهکار است! الان هم که یادم می آید چپ و راست به این و آن امضا می دهد قاه  قاه می خندم. هنوز از سیگار روشن نکردنش که هزار بار تکرار می شود کیف می کنم.)

متن کامل رمان در سایت او

سنده فقط یک تکه سنده است

قاتل شاپور بختیار

سنده فقط یک تکه سنده است

س- ن- د- ه: سنده

سنده فقط یک تکه سنده است

یکی دو حلقه ی گل که چیزی نیست

سنده را در هزار و یک حلقه ی گل هم که غرق کنی

باز فقط یک تکه سنده است.

سنده را حتی اگر روی چشم رهبرتان بنشانید

باز همان یک تکه سنده است.

رهبرتان که کیر ِ سگ ِ قشنگ ِ همسایه ی ما هم نیست

سنده را حتی اگر ور ِ دست ِ خدای قهّارتان بنشانید

همان است که گفتم

همان «باز فقط یک تکه سنده است»

و هیچ سنده ای

چه در بارگاه شما جاکش ها

چه در بارگاه خدای قحبه تان

هیچ وقت

عطر گل نمی گیرد.

رگبار ِگوز به سوی جمهوری اسلامی

اگر چه آدم های زیادی در طول این سی ساله ی حکومت جمهوری اسلامی بارها و بارها به قد و قامت آن گوزیده اند (از جمله خود ِ من) اما این شکل از گوزیدن تا جایی که من اطلاع دارم در ادبیات فارسی تک است؛ به خصوص در دورانی که همه دم از مبارزه ی بدون خشونت می زنند شلیک این همه گوز و با این همه خشونت به سوی تک تک رهبران جمهوری اسلامی کاری است که از نویسندگان و به خصوص از طنزنویس هایی که به نرخ امروز صبح نان می خورند برنمی آید؛ یعنی نه این که برنمی آید کونش را ندارند که این جوری بی مهابا شلیک کنند؛ بنابراین بیش تر می چُسند.
البته چون همه داریم تمرین دمکراسی می کنیم و تلاش می کنیم الکی هم که شده خودمان را دمکرات نشان بدهیم، من هم ناچارم توضیح بدهم که با آدم های چُسو مشکلی ندارم. در این دمکراسی ای که ما قرار است داشته باشیم جا برای چُسوها هم هست. با این همه، تفاوت گوزنده با چُسنده را هیچ ادبیاتی نمی تواند نفی کند. البته من الان در موقعیتی نیستم که به قول معروف بخواهم مزه بیایم و از این حرف ها. اما خُب روشن است که خاصیت چُس و چُسو (که گاهی طنز نویس هم هست) حال گیری است. چون  همان دور و بر خودش و ما پخش می شود، اما شلیک گوز آدم را ربط می دهد به بحث «سرعت» «دقت» و «وضوح» در کتاب «شش یادداشت برای هزاره ی بعدی» از یکی از استادان ادبیات جهان، ایتالو کالوینو با ترجمه ی محشرِ خانم لیلی گلستان که اگر هم خواننده ها آن را نخوانده باشند دست کم طنزنویس های چُسو همیشه ادعا داشته اند که همه ی این کارها را دوره کرده اند.
حالا برای این که ادای محقق ها را در نیاورم فقط آن چند بیت از شعر هادی خرسندی را که گوز شلیک می کند پشت سر هم می آورم تا خواننده ها و طنزنویس های چُسو خودشان قضاوت کنند:

گو ز ما بر آن جناب رهبری
….
گو ز ما بر قاضی شرع نبی
….
گو ز ما بر مبصر کلاش آن
….
بر رئيس جمهورشان هم گو ز ما
….
گو ز ما آقای رفسنجانيا
گو ز ما بر هرکه لازم دانيا
….
و این هم اوج شلیک شاعر:
نه فقط بر دولت پفيوز ما
بر پوتين و بر اوباما گوز ما

این هم کل این شعر که رگبار گوز است.