خالی بندان سرزمین ننه م، رضا براهنی و گرفتن فوق لیسانس در دو ساعت

وقتی به استانبول رسیدم از آن‌جا خیلی خوش‌ام آمد. سری به دانشگاه‌اش زدم و به دپارتمانِ زبانِ انگلیسی‌اش. دیدم جلسه‌ای هست و همین که وارد شدم یکی به من گفت بنشین و من هم نشستم. داشتند درباره‌ی ادبیات صحبت می‌کردند. من هم به انگلیسی حرف‌هایی زدم. جلسه تمام شد، آن‌ها پا شدند رفتند و من ماندم. استادی بود و به من گفت شما چرا نمی‌روید. گفتم که شنیده‌ام استادهای امریکایی انگلیسی در این‌جا زبان درس می‌دهند و می‌خواستم بدانم این‌جا درس‌خواندن چه طور است. پرسید که شما انگلیسی را کجا آموخته‌اید؟ گفتم وقتی امریکایی‌ها آمدند ما با آن‌ها انگلیسی صحبت می‌کردیم و من خودم زبان را یاد گرفتم. خلاصه کنم که به من گفتند اگر این‌جا بمانی بلافاصله تو را می‌بریم به دوره‌ی پی.اچ.دی. در نتیجه من فوقِ لیسانس‌ام را در عرضِ همان دو ساعت و بحث‌هایی که به انگلیسی کرده بودم گرفتم.
اندیشه ی پویا ش 5 ، گفت وگو با سروش دباغ
Advertisements

2 responses

  1. اکبر جان, بی هیچ جانبداری احمقانه عرض کنم که اساساً دوره‌ی PhD در تقریباً تمام دنیا، لزوماً بعد از فوق لیسانس نیست و درصد بالایی از دانشجوها از دوره لیسانس به دکترا اپلای میکنند و قبول میشن و باری مطلقاً چیز غریبی نیست، نه در دانشگاه استانبول دهه‌ی 60 میلادی که سیستم آکادمیک‌اش آمریکایی‌یه و نه در امروز اروپا و آمریکا. ضمناً من پایان نامه دکتر براهنی رو دیدم، توش نوشته شده که از لیسانس به دکترا اومده. محض کنجکاوی اگر دوست داشتید میتونم ایمیل کنم براتون. البته که به‌هیچ‌وجه کتمان نمی‌کنم گنده‌گوزی در این حرف براهنی رو؛ عملاً فوق لیسانسی در کار نبوده، مصاحبه‌ای یا گپی و خلاصه مستقیماً از لیسانس به دکترا رفتن.

  2. اما براهنی و مقالۀ که دست به دست می شود و هیچکس غیر از خودِ براهنی نمی تواند اینگونه خود را آشکار کند:
    رضا براهنی

    در معنای سادۀ یک عصیان

    تریبون 6 زمستان 2001 قیش

    بی آنکه در اینجا-که جایش نیست- خواسته باشم مسیر و حرکتم از زبان ترکی بسوی فارسی را روشن کنم، خیلی ساده بگویم که من فکر کردم زبان فارسی را که در شرایط بسیار سخت به من تحمیل شده بود، اگر یاد نگیرم و خوب هم یاد نگیرم، کاری از پیش نخواهم برد. من باید از این زبان انتقام می گرفتم. پنج شش سال مداوم کار کردم. تسلط بر این زبان، بهترین انتقامی بود که از آن می گرفتم. تسلط نسبی که فراهم شد، شعر و قصه در کنارم بودند، و همچنین نقد؛ و اگر من در آغاز کار نقد و انتقادم، اینهمه آدم را زدم، شل و پل کردم، و البته از دیگاه آن پایگاه فقر و مسکنت و کار، به این دلیل بود که پس از تسلط نسبی بر زبان دیدم این زبان به هیچ وجه من الوجوه آن پایگاه فقر و کار، و آن روحیه عصیان علیه تحمیلات اجتماعی و تاریخی را نشان نمی دهد. آنهایی که بوسیلۀ انتقاد شل و پلشان کردم، قربانیان به حق این کوشش من در راه رسیدن به یک هویت بودند. هویت خشن فقر و بدبختی من، باید از راه مبارزه برای بدست آوردن یک زبان خشن و زمخت، و تحمیل این زبان خشن و زمخت بر ارکان کلام معاصر-خواه در شعر و خواه در نقد و انتقاد و حتی در مطبوعات- حاصل می شد. برای اینکه خودم را بوسیلۀ خودم تأیید کنم، مجبور شدم زبان تحمیلی را باندازۀ صاحبان آن زبان یاد بگیرم، مثل آنان حرف بزنم، و برای اینکه نشان دهم که این زبان می تواند بدل بوسیلۀ ابراز خشونت شود، آن روحیه عصیان علیه بدبختی و فقر را که از خانواده و اجتماع محیطم به ارث برده بودم، بزبان فارسی که صاحبان پدر مادر دار آن، مدام بآن می بالیدند تحمیل کردم. کوشیدم نشان دهم که این زبان تنها یک چیز کم دارد و آن خشونت و زمحتی و دشنام و فحاشی و طنز و هجوی است که طبقۀ کارگر، بویژه کارگر خرد شده بوسیلۀ لطافت اشرافی زبان ادبی فارسی در چنته دارد، و اگر این خشونت، علنی شود، تمام ضابطه های سنجش زبان عوض می شود. زبان انتقاد من و تا حدودی زبان شعر من عصیانی است علیه لطافت آسمانی نظم و نثر فارسی؛ و همه چیز در این زبان انتقاد و شعر خشن است. پس هویت من در ابراز خشونت و شدت عمل و انتقال من نهفته است؛ و برای اینکه حرفم بکرسی بنشیند، کوشیدم پس از تسلط بر زبان فارسی، روحیه خاص قومی ام را بر آن تحمیل کنم. اینها زبان مرا بریدند و من هم مقابله بمثل کردم و نشان دادم که اگر زبانشان را عملا هم نبریده باشم، بر آن زبان، از لحاظ ارائه حساسیت ها و حیثیت های اکثریت های محروم من، چنان ایرادهائی وارد است که اگر آن ایرادها از راه خشونت من و امثال من رفع نشود، طرفین سلاحها را بزمین گذاشتند، شلاق من در وسط مطبوعات فارسی، بزرگترین هدیه ای است که من به نقد و انتقاد معاصر تقدیم کرده ام. این شلاق، رکن اساسی هویت من است، و من می توانم برگردم بآن ترکیب حرف سارتر و فروید، و بگویم که انسان هم زندگی می کند و هم می نویسد. اثر هنری، نه فقط می تواند جانشین زندگی باشد، بلکه می تواند بدل به یک سلاح برای مبارزه در راه زندگی هم بشود، و این پانزده الی بیست سال گذشته، برای من نوشتن یک مبارزه دائمی و خستگی ناپذیر بوده است.

    و ضابطه های شعری، هنری و اجتماعی، فکر کردن در باره هستی، تاریخ و زمان، همه بعدها پیدا شدند، موقعی که پس از حمله و بدست آوردن قلاع ناچیز، فرصت فکر کردن یافتم، و این حمله اول از کافه ها شروع شد و بعد به مطبوعات رسید، و حتی پیش از کافه ها، بصورت یک جدال درونی شروع شد.

    چه کنم که برسم؟ و بعد از رسیدن چه کنم که بمانم؟ و بعد از ماندن فرصت تفکر پیدا کردم، فرصت نوشتن، فرصت بخود پرداختن، هویت من در تلاش من است. و فکر میکنم اگر بخواهید قرینه ای برای هویت و تلاش من پیدا کنید، میتوانید بزندگی کسانی نگاه کنید از همشهریهای من، که در موقعیت من به نوشتن پرداختند، نمی خواهم از کسی نام ببرم، ولی سه خصیصه را هویت نویسندگان آذربایجان می دانم:1) سرسختی و پیگیری برای یافتن حقیقت و عدول نکردن از آن بهیچ قیمتی(نمونه هایش تقی رفعت و صمد بهرنگی(؛ 2) داشتن ذهنیتی قصه ساز، حتی اگر شاعر باشند(از نظامی تا ساعدی و شهریار)؛ 3) مخالفت با دروغ و ریا و خرافات از هر نوع و موافقت با تجزیه و تحلیل منطقی در بحثهای ادبی، سیاسی، تاریخی و اجتماعی(بیشتر سه نفر را در نظر دارم: تقی ارانی، خلیل ملکی و احمد کسروی، برغم اختلاف هایی که با هر سه در بسیاری موارد دارم). این سه خصیصه به یک نسبت در همه نویسندگان و شاعران و نامداران آذربایجان دیده نمی شود، ولی هر نویسنده آذربایجانی از این سه بر حسب استعدا خود سهم می برد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s